دلان
شعر_ موسیقی_ دل نوشته_
سلام انگار قلبم امشب جور دیگه اس میزنه توسینه ی من عزیزم بیادت امشب چن روزه صدام نکردی نمیگی دل ندارم گریونه چشمام دست وپام هوای رفتن میکنن ولی تو نمیذاری من برم پیش خدا تو میگی میخوای خدارو ببینی من که گفتم خدا گفت: خودت بیا تنهای تنها میدونم دوسم داری میدونم بدون من سخته برات ولی اون گفته بیا یادته عزیز من؟ دستاتو تو دست من گم شده بود؟ خاطرت هست من وتو هر شب هرشب گریه کردن کارمون بود چه نگفته هایی که میخواستم بدونی دوباره صدا میاد صدای گنجشک میشنوی؟ مث اینکه اومدن دنبال من خدانگهدار... بید بهار90 من چه هستم؟ یک معما؟ یک مثال؟ یک ÷نجره؟ من چه هستم؟ قایقی بی بادبانم... سر به قعر اوهام من دچار هیجان سیلی موج شدم ئ کسی نیست مرا کشف کند؟ مثل یک گاز نجیب بی میلم حا ترکیب ندارم مثل جذر عدد عشق گنگم اصمم تو بیا فرچه ی فردم برسان یا که نه: قدر مطلق کافیست من چه هستم؟ طرح یک تابلوام نقش جا مانده ای از پیچش باد رنگم کن راستی باد چه رنگیست؟ من سوالم شاید تو بیا پاسخ من باش بی تو من سایه ی یک بغض وسیع گریه داره چشمام تو که نیستی چه کنم؟ شب اومد ستاره تنهاس ماه من نیومدی چقدی تنگ دلم برای مردن تو نیای تنها تو دنیا چه کنم؟ بی تو لنگم میدونی حتاج دستای تو ام تو نخوای بگیری دستای منو؟ تو بری دور بری سفر.... مال من نباشه دستات چه کنم؟ حالم اصلا خوب نیست گمونم تب دارم امشب سردمه... نباشه آغوش گرمت چه کنم؟ مادرم میگه ما مردیم دستامون نمیرسه باورش سخته برام چه جوری میشه یه عاشق دست عشقشو نگیره . . . انگاری راس میگه مادر نتونستم دستاتو بگیرم امشب نتونستم اشکاتو پاک کنم امشب... چه کنم؟ بید بهر 90 یاسرم خورشیدی پشت کوه امده ام پشت کوهی که پر از سبزه و دریاست پر از عشق پر از نور پشت کوهی که خدا بی همتاست پشت کوهی که لباس شان نیست و دروغ یک رازست و چه ناپیدا است صدای ماشین... پاسبانی ...بیکار ترین شغل در انجاست مثل باران.... یاسرم خورشیدی من به جرم کشتن مورچه ای تبعید شدم حکم را قاصدک خواند بلند: وبه جرم قتل؛ به جرم کشتن یک احساس: اری چند قرنیست که مهمان شمایم و در اینجا... ساکتم... بید گریه می کنم و باز امانم نمیدهد خدا خدا کند که بفهمد صدای خویش نخفته ام امشب برای دوست به ساز میزنم غم سکوت خویش به هر دعا و سجده گفته ام نیازخویش دلکی دارم از مهر او سر شار مرادم از دل رنجور یار نیست خدا خدا کند که بفهمد صدای خویش بید درد دل را با سکوتی ژرف گفت کاش میشد قاصدک بود و پرید عاشق حس نسیمی شد رهید کاش میشد لذت پرواز را روی بال یک کبوتر در ربود کودکی شد بیخودانه جیغ زد ریخت پاشید هرچه قانون هست ونیست کاش میشد ساز زد درکنار عاشقی درراب زد کاش میشد در همایون کوک کرد پنجه های بیقراری در شب مهتاب زد کاش میشد آینه ها را شکست فاصله این خط دور از عشق را با خنجری آرام کشت کاش میشد آب شد آبی زلال روی برگی صاف لغزیدو جهید کاش میشد ساده زیست صادقانه حرف زد قلبمان این کودک معصوم را با مدادی رسم کرد
همه خوبند همه ساده
زندگی در دنیا
بهار ۹۱
به شعر میکشم صدای مرگ
ودو چشمی که ببیند جفای خویش
کاش میشد یک شبی ارام خفت
کاش میشد.......
کاش میشد
بید
| Design By : Mihantheme |
